خرید بک لینک
چو خاص و عام آب خضر نوشند دگر کس سخره ماتم نگردد اگر فاسق بود زاهد کنندش وگر زاهد بود بلعم نگردد چو یابد نردبان بر چرخ شادی ز غم چون چرخ پشتش خم نگردد چو خرمشاه عشق از دل برون جست که باشد که خوش و خرم نگردد ز سایه طره های درهم او ز هر همسایه ای درهم نگردد بکن توبه ز گفتار ار چه توبه از آن توبه شکن محکم نگردد 665 خنک جانی که او یاری پسندد کز او دوریش خود صورت نبندد تو باشی خنده و یار تو شادی که بی شادی دهان کس نخندد تو باشی سجده و یار تو تعظیم که بی تعظیم هرگز سر نخنبد تو باشی چون صدا و یار غارت چو آوازی به نزد کوه و گنبد تو آدینه بوی او وقت خطبه نه ز آدینه جدا چون روز شنبد نگر آخر دمی در نحن اقرب نظر را تا نجنباند نجنبد خیالی خوش دهد دل زان بنازد خیالی زشت آرد دل بتندد بر او مسخره آمد دل و جان گه از صله گه از سیلیش رندد مزن سیلی چنانک گیج گردم ز گیجی دور افتم ز اصل و مسند خمش تا درس گوید آن زبانی که لا باشد به پیشش صد مهند اگر گویی تو نی را هی خمش کن بگوید با لبش گو ای موید 666 چمن جز عشق تو کاری ندارد وگر دارد چو من باری ندارد چه بی ذوقست آن کش عشق نبود چه مرده ست آن که او یاری ندارد به غیر قوت تن قوتی ننوشد بجز دنیا سمن زاری ندارد هر آنک ترک خر گوید ز مستی غم پالان و افساری ندارد ز خر رست و روان شد پابرهنه به گلزاری که آن خاری ندارد چه غم دارد که خر رفت و رسن برد بر او خر چو مقداری ندارد مشو غره به ازرق پوش گردون که اندر زیر ایزاری ندارد درافکن فتنه دیگر در این شهر که دور عشق هنجاری ندارد بدران پرده ها را زانک عاشق ز بی شرمی غم و عاری ندارد بزن آتش در این گفت و در آن کس که در گفت تو اقراری ندارد 667 سماع صوفیان می درنگیرد که آتش هیزمی را تر نگیرد یقین می دانک جسمانیست آفت مکوپ این دست تا پا برنگیرد بیابد خلوت عشرت مسیحا اگر مجلس ز گاو و خر نگیرد چرا در بزم خلوت بی گرانان دل ما عیش را از سر نگیرد نه اصل این بنا باشد کلوخی کلوخی لطف آن دلبر نگیرد که چشم حقد یوسف را نداند که بانگ چنگ گوش کر نگیرد ز هر آهو نه صحرا مشک یابد ز هر گاوی جهان عنبر نگیرد ز هر نی ناله مشتاق ناید و هر مرغی ز نی شکر نگیرد چه داند لطف زهره زهره رفته که او را گوشه چادر نگیرد می جان را بجز جانی ننوشد که جسمانی می انور نگیرد

برچسب: نویسنده: behroz تاريخ: يکشنبه 5 خرداد 1392 ساعت: 19:39

صفحه بندی